... بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

يک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نيست
کجاست تير بلا گو بيا که من سپرم
ببند يک نفس ای آسمان دريچه صبح
بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم
ندانم اين شب قدرست يا ستاره روز
تويی برابر من يا خيال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشويش بلبل سحرم
بدين دو ديده که امشب تو را همی‌بينم
دريغ باشد فردا که ديگری نگرم
روان تشنه برآسايد از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم
چو می‌نديدمت از شوق بی‌خبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم
سخن بگوی که بيگانه پيش ما کس نيست
به غير شمع و همين ساعتش زبان ببرم
ميان ما بجز اين پيرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی سعدی از اين درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :