احساسهای گمشده


برای مرثيه‌های تازه، دلی صبورتر از این باید
.....وقتی که قامت شب به بلندی دیوارهایی می رسد که
......................تلاقی احساسهای ما را از یاد می برد
برای قصه شنیدن هنوز فرصت کوتاهی هست
..........با گامهای آفتاب می آیم!
...................از سرزمین های یخزده
........................که برودت تنهایی را به همراه خویش می‌آرند
می‌ ایستم، کنار درگاهی که یک روز نه چندان دور
.................صدای آشنایی پاسخگوی سلامم بود
..........................و سایه‌ای که در آستان در به انتظار می‌ماند
....................................................برای دیدن یک گمشده
شاید فراموش گشته در سیاهی سیال ظلمت ابدی
.......................................کسی که از حنجره‌اش آواز آشنایی برمی‌خاست
................................................................ودستهایش به لمس گلها عادت داشت
و آنقدر سخاوتمندانه مهر می‌ورزید
....................که در باغچه‌ها درخت عاطفه می‌رویید
.........................................و عشق در امواج آبی آب تبلور می‌یافت
.............................................................و دوست داشتن صلای رهايی بود
.............................................................................از اسارت ديرپای تنهايی
و من تمامی شقايقها را در نگاهش می‌ديدم
.......................وقتی که نياز سخن گفتن را در نگاهش می‌ديدم
....................................................وقتی که نياز سخن گفتن را با اشاره چشمی می‌فهماند
اینک کدام صبور سخاوتمند
.....................که ایستایی کوههای مقاوم را تداعی دیگر باشد
...........................................................در زمانه‌ای که هیچ دلی به همدردی نمی‌اندیشد
و عادت مهر ورزیدن
.................مانند فیلمهای سیاه در تاریک خانه‌ها می‌پوسد
دری که باز به روشنایی دیروزهای من می‌شد
.......................................امروز در انزوای فراموشی از یاد رفته‌است
و آن‌که در آستانهء در می‌ایستاد، برای آنکه سلامم را پاسخ گوید
....................................دیریست دیر
.................................................که از یاد رفته است
برای مرثیه‌های تازه
....................دلی صبورتر از این باید
...................................و احساسی عمیق‌تر از دریا
........................................................و دستهایی که به لمس گلها عادت دارد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :