گلی از گلستان

 بشنويد

اعرابی را ديدم در حلقه‌ی جوهريانِ بصره که حکايت همی‌کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زادِ معنی چيزی با من نمانده‌ و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کيسه‌ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم ِ بريان است، باز آن تلخی و نوميدی که معلوم کردم که مرواريد است.

در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان، چه در چه صدف
مرد بى توشه كاوفتاد از پاى
بر كمربند او چه زر، چه خزف

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :