هیچ کس را تا نگردد او فنا .. نیست ره در بارگاه کبریا

بشنويد:
 رشحه‌ی پنجم

در بیان تجريد عاشق و تخليص او از تعلق به ما سوای‌ِ معشوق و انقطاع ارادت او از همه‌ی مرادات و مطلوبات و قطع نظر از جميع معلومات و معقولات و آن بی‌ تلاشی‌ خلقيت واستهلاک تعيين صورت نبندد.

با دو پا در عشق نتوان تاختن  ..   با یکی سر عشق نتوان باختن 
هر کسی را خود دو پا و یک‌سرست  ..   با هزاران پا و سر تن نادرست 
زین سبب هنگامه‌ها شد کل هدر  ..   هست این هنگامه هر دم گرم‌تر 

هیچ کس را تا نگردد او فنا  ..   نیست ره در بارگاه کبریا 

حکايت مجنون که در طلب ليلی رفتی و ناقه‌اش به جهت بچه واپس گرديدی تا به آخر ناقه را بگذاشت و به منزل رسيد

میل مجنون پیش آن لیلی روان  ..   میل ناقه پس پی کره دوان 
یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی  ..   ناقه گردیدی و واپس آمدی 
عشق و سودا چونک پر بودش بدن  ..   می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن 
آنک او باشد مراقب عقل بود  ..   عقل را سودای لیلی در ربود 
لیک ناقه بس مراقب بود و چست  ..   چون بدیدی او مهار خویش سست 
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ  ..   رو سپس کردی به کره بی‌درنگ 
چون به خود باز آمدی دیدی ز جا  ..   کو سپس رفتست بس فرسنگها 
در سه روزه ره بدین احوالها  ..   ماند مجنون در تردد سالها 
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم  ..   ما دو ضد پس همره نالایقیم 
نیستت بر وفق من مهر و مهار  ..   کرد باید از تو صحبت اختیار 
این دو همره یکدگر را راه‌زن  ..   گمره آن جان کو فرو ناید ز تن 
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای  ..   تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای 
جان گشاید سوی بالا بالها  ..   در زده تن در زمین چنگالها 
تا تو با من باشی ای مرده‌ی وطن  ..   پس ز لیلی دور ماند جان من 
روزگارم رفت زین گون حالها  ..   هم‌چو تیه و قوم موسی سالها 
خطوتینی بود این ره تا وصال  ..   مانده‌ام در ره ز شستت شصت سال 
راه نزدیک و بماندم سخت دیر  ..   سیر گشتم زین سواری سیرسیر 
سرنگون خود را از اشتر در فکند  ..   گفت سوزیدم ز غم تا چندچند 
آنچنان افکند خود را سخت زیر  ..   که مخلخل گشت جسم آن دلیر 
چون چنان افکند خود را سوی پست  ..   از قضا آن لحظه پایش هم شکست 
پای را بر بست و گفتا گو شوم  ..   در خم چوگانش غلطان می‌روم
عشق مولی کی کم از لیلی بود  ..   گوی گشتن بهر او اولی بود 
گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق  ..   غلط غلطان در خم چوگان عشق

راه لذت از درون دان نه از برون  ..   ابلهی دان جستن قصر و حصون 
قصر چیزی نیست ویران کن بدن  ..   گنج در ویرانیست ای میر من 
این نمی‌بینی که در بزم شراب  ..   مست آنگه خوش شود کو شد خراب 
گرچه پر نقش است خانه بر کنش  ..   گنج جو و از گنج آبادان کنش

از لب لباب مثنوی مولانا جلال الدين با صدای عبدالکريم سروش

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :