ملاحت‌های هر چهره از آن دریاست یک قطره ... به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا

خواب غفلت بود و صبح گردگان در آستينم نبود افسوس که برات خود نستدم ...

خواب نوشين بامداد رحيل ... باز دارد پياده را ز سبيل

 بشنويد

حکایت آن عاشق بی‌درد که به سبب خواب غفلت از دولت وصال محروم ماند.

عاشقی بودست در ایام پیش  ...   پاسبان عهد اندر عهد خویش 
سالها در بند وصل ماه خود  ...   شاهمات و مات شاهنشاه خود 
عاقبت جوینده یابنده بود  ...   که فرج از صبر زاینده بود 
گفت روزی یار او که امشب بیا  ...   که بپختم از پی تو لوبیا 
در فلان حجره نشین تا نیم‌شب  ...   تا بیایم نیم‌شب من بی طلب 
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد  ...   چون پدید آمد مهش از زیر گرد 
شب در آن حجره نشست آن گرمدار  ...   بر امید وعده‌ی آن یار غار 
بعد نصف اللیل آمد یار او  ...   صادق الوعدانه آن دلدار او 
عاشق خود را فتاده خفته دید  ...   اندکی از آستین او درید 
گردگانی چندش اندر جیب کرد  ...   که تو طفلی گیر این می‌باز نرد 
چون سحر از خواب عاشق بر جهید  ...   آستین و گردگانها را بدید 
گفت شاه ما همه صدق و وفاست  ...   آنچ بر ما می‌رسد آن هم ز ماست 
ای دل بی‌خواب ما زین ایمنیم  ...   چون حرس بر بام چوبک می‌زنیم

ای ببسته خواب جان از جادوی  ...   سخت‌دل یارا که در عالم توی
 
عشق و ناموس ای برادر راست نیست  ...   بر در ناموس ای عاشق مه‌ایست

عشق مستسقیست مستسقی‌طلب  ...   در پی هم این و آن چون روز و شب 

روز او و روزی عاشق هم او  ...   دل همو دلسوزی عاشق هم او 

در دل معشوق جمله عاشق است  ...   در دل عذرا همیشه وامق است 
در دل عاشق به جز معشوق نیست  ...   در میانشان فارق و فاروق نیست

از لب لباب مثنوی مولانا جلال الدين با صدای عبدالکريم سروش 

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :