ای دو صد لعنت بر اين گـِل‌خوارگی

چقدر از زرنگی‌هاي‌مان حديثِ گـِل‌خوارگی‌ است؟!

 بشنويد

تمثيل از حکايت آن گِل‌خواره که در گل‌خوردن می‌افزود و از شکر به وزن می‌کاست.

پیش عطاری یکی گل‌خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دودل
موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوی منست
گر ترا میل شکر بخریدنست 
گفت هستم در مهمی قندجو
سنگ میزان هر چه خواهی باش گو 
گر نداری سنگ و سنگت از گلست
این به و به گل مرا میوه‌ی دلست 
اندر آن کفه‌ی ترازو ز اعتداد
او به جای سنگ آن گل را نهاد 
پس برای کفه‌ی دیگر به دست
هم به قدر آن شکر را می‌شکست 
چون نبودش تیشه‌ای او دیر ماند
مشتری را منتظر آنجا نشاند 
رویش آن سو بود گل‌خور ناشکفت
گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت 
ترس ترسان که نباید ناگهان
چشم او بر من فتد از امتحان 
دید عطار آن و خود مشغول کرد
که فزون‌تر دزد هین ای روی‌زرد 
گر بدزدی وز گل من می‌بری
رو که هم از پهلوی خود می‌خوری 
تو همی ترسی ز من لیک از خری
من همی‌ترسم که تو کمتر خوری
چون ببینی مر شکر را ز آزمود
پس بدانی احمق و غافل کی بود
 
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
کارهاات ابتر و نان تو خام
در تمامی کارها چندین مکوش
جز به کاری که بود در دین مکوش

پیش از آنک اشکسته گردد کاروان
آن زمان چوبک بزن ای پاسبان 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :