وآن چه خود داشت ز بيگانه تمنا می‌کرد

بی‌گمان داستان آن بغدادی که به مصر بدنبال گنج ِ در خواب ديده می‌گشت را خوانده‌ايد و شنيده‌ايد. شايد هم از زبان پايلو‌کوئيلو! ولی اين‌بار انتخاب ملا حسين کاشفی در لب‌لباب از مثنوی‌ِ ملای روم را بشنويد و بخوانيد.

  بشنويد

حکايت در بيان آن‌که گنجی در خانه‌ی ما پنهان است و بازيافت آن موقوف است بر طلب و آن گنج را اگر چه جای ديگر نشان دهند اما جز در خانه‌ی خود نمی‌توان جست، که آنچه جويی از خود يابی!  «از خود بطلب هر آنچه خواهی که تويی!» 

بود یک میراثی مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار 
مال میراثی ندارد خود وفا
چون بناکام از گذشته شد جدا 
او نداند قدر هم کاسان بیافت
کو بکد و رنج و کسبش کم شتاف 
نقد رفت و کاله رفته و خانه‌ها
ماند چون چغدان در آن ویرانه‌ها 
گفت یارب برگ دادی رفت برگ
یا بده برگی و یا بفرست مرگ 
چون تهی شد یاد حق آغاز کرد
یا رب و یا رب اجرنی ساز کرد

خواب دید او هاتفی گفت او شنید
که غنای تو به مصر آید پدید 
رو به مصر آنجا شود کار تو راست
کرد کدیت را قبول او مرتجاست 
در فلان موضع یکی گنجی است زفت
در پی آن بایدت تا مصر رفت 
چون ز بغداد آمد او تا سوی مصر
گرم شد پشتش چو دید او روی مصر 
لیک نفقه‌ش بیش و کم چیزی نماند
خواست دقی بر عوام‌الناس راند 
گفت شب بیرون روم من نرم نرم
تا ز ظلمت نایدم در کدیه شرم 
اندرین اندیشه بیرون شد بکوی
واندرین فکرت همی شد سو به سوی 
ناگهانی خود عسس او را گرفت
مشت و چوبش زد ز صفرا تا شکفت 
اتفاقا اندر آن شب‌های تار
دیده بد مردم ز شب‌دزدان ضرار 
تا خلیفه گفت که ببرید دست
هر که شب گردد وگر خویش منست 
در چنین وقتش بدید و سخت زد
چوب‌ها و زخمهای بی‌عدد 
نعره و فریاد زان درویش خاست
که مزن تا من بگویم حال راست 
گفت اینک دادمت مهلت بگو
تا به شب چون آمدی بیرون به کو 
تو نه‌ای زینجا غریب و منکری
راستی گو تا بچه مکر اندری 
انبهی از تست و از امثال تست
وا نما یاران زشتت را نخست 
گفت او از بعد سوگندان پر
که نیم من خانه‌سوز و کیسه‌بر 
من نه مرد دزدی و بیدادیم
من غریب مصرم و بغدادیم
قصه‌ی آن خواب و گنج زر بگفت
پس ز صدق او دل آن کس شکفت 
بوی صدقش آمد از سوگند او
سوز او پیدا شد و اسپند او 
گفت نه دزدی تو و نه فاسقی
مرد نیکی لیک گول و احمقی 
بر خیال و خواب چندین ره کنی
نیست عقلت را تسوی روشنی 
بارها من خواب دیدم مستمر
که به بغدادست گنجی مستتر 
در فلان سوی و فلان کویی دفین
بود آن خود نام کوی این حزین 
دیده‌ام خود بارها این خواب من
که به بغدادست گنجی در وطن 
هیچ من از جا نرفتم زین خیال
تو به یک خوابی بیایی بی‌ملال 
گفت با خود گنج در خانه‌ی منست
پس مرا آن‌جا چه فقر و شیونست 
بر سر گنج از گدایی مرده‌ام
زانک اندر غفلت و در پرده‌ام 
زین بشارت مست شد دردش نماند
صد هزار الحمد بی لب او بخواند 

باز گشت از مصر تا بغداد او
ساجد و راکع ثناگر شکرگو
خانه آمد گنج را او باز یافت
کارش از لطف خدایی ساز یافت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :