با وعـدهء فردا... (از يادداشتهای يک دوست)

دیروز می گفتی همین فردا
......امروز می گویی همین فردا
...........فردا که آید نیز خواهی گفت:
................باشد، همین فردا، همین فردا
....................ای مــــانده در ویــرانــهء رؤیـــــا
...........................امروز را دریاب، این آخرین فردا

روزها می‌آیند و می‌روند، ابرها فرو می‌ریزند، گنجشکها پسر می‌شوند، حتی درختانی که ریشه‌هایشان در اعماق زمین جا خوش کرده اند از این جاده می‌گذرند و ما هرروز در خودمان تکرار می‌شویم. هر روز فرصتها را از دست می‌دهیم.
آخر مگر چقدر وقت داریم کنار خاطرات بنشینشم؟ چقدر فرصت داریم از تن رودها بگذریم و شیطنت ماهیها را تماشا کنیم؟ چقدر می‌توانیم دوشادوش عقربه‌ها، لحظه‌ها را پشت سر بگذاریم؟ چرا خودمان را نمی بینیم؟
هر روز به سلامی کوتاه دل خوش کردن و هرشب با بدرودی سرد به بستر خواب رفتن، آیا این همهء توان قلب ماست؟!؟ آیا روزگار ِ ما این‌گونه با تکرار ثانیه‌ها و زاده‌شدن و مردن فصلها به انتها خواهد رسید؟
گاهی دنیا اینقدر بین ما و دل ما فاصله می‌اندازد که شبیه یک ماشین می شویم، شبیه همین رباتهایی که تازه اختراع شده است. گاهی روزها، هفته‌ها، ماهها و حتی سالها می‌گذرد و سری به خودمان نمی‌زنیم. حالی از روحمان نمی‌پرسیم و از پشت شیشهء فطرتمان دنیا را نمی بینیم. گاهی چشمهایمان باز است، اما حتی خودمان را هم نمی‌بینیم. مدام به دل وعده می‌دهیم: از شنبه خوب می‌شوم، از شنبه خوش اخلاق می‌شوم، از شنبه تغیير رویه می‌دهم، از شنبه مهربانی مي‌کنم و ....
و شنبه‌ها از پی هم می‌آیند و می‌روند و انگار شنبهء موعود ما هیچ‌‌گاه از راه نمی‌رسد. موها به سپیدی می‌نشیند، صورتها پر چروک می‌شود، روزگار پیشانیمان را خط‌خطی می‌کند و ما هنوز هر روز به وعده‌ای خود را دلخوش می‌کنیم. افسوس که مدام آینه‌ها را فریب می‌دهیم.
شاید به خاطر این است که هنوز زوایای پنهان روح خود را نمی‌شناسیم، شبها در ایوان کوچم آن دعا نخوانده ایم، سفره‌های خالی را ندیده‌ایم، دستهای مهربان را نبوسیده‌ایم، از قواره نان جو خنده امان می‌گیرد، از پینه‌های دستهای زحمتکش چندشمان می‌شود.
نگاه کنید! دارد وقت می‌گذرد. ابرهایی که می‌روند، دیگر نمی‌آیند. چین و چروکهایی که می‌آیند، دیگر نمی‌روند.
فرصتی نیست، شاید دیگر دریچه‌های صبح به روی ما باز نشود و در شبی سرد بی آنکه مجالی برای بدرود داشته باشیم کتاب فرسودهء عمرمان برای همیشه بسته شود و به قابی کهنه تبعید شویم.
مگر چقدر وقت داریم که خودمان را به آینه نشان دهیم؟ مگر چقدر فرصت داریم که زیبا بمانیم؟
اگر سبد روزهایمان را از میوه های مهر و عطوفت پر کنیم، اگر شبهایمان را به صبح رستگاری پیوند بزنیم، اگر تاریکیهای روحمان را به روشنایی بدل کنیم، دیگر دغدغه روزهای نیامده را نداریم.
اگر از جنس آب و شیشه باشیم، اگر همه خوبیها را سر سطر بنویسیم و همه بدیها را پاک کنیم دیگر از چیزی نمی هراسیم.
اگر از جنس آب و شیشه باشیم، اگر همه خوبیها را سر سطر بنویسیم و همه بدیها را پاک کنیم دیگر از چیزی نمی هراسیم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :