شادی، شادی بی حد، آفتابی که بر هرچه هست و خواهد بود می‌تابد. شادی ايزدی آفرينش! هيچ شادی جز در آفريدن نيست. جز کسانی که می‌آفرينند هيچ هستی نيست. ديگران همه سايه‌هايی هستند که بر زمين می‌خزند و از زندگی بيگانه‌اند. در زندگی هر چه شادی است همه شادیِ آفريدن است: عشق، نبوغ، عمل؛ اين همه زبانه‌های نيرو است که از آتش واحدی بيرون جسته است. حتی کسانی که نمی‌توانند گرد اين آتشدان بزرگ جايی بيابند: جاه طلبان، خودپرستان و مردم هرزه بی‌زاد و رود، همه می‌کوشند تا خود را با پرتو رنگ‌باخته‌ی آن گرم کنند. هم در زمينه‌ي جسم و هم در زمينه‌ی جان آفريدن يعنی از زندان تن بيرون آمدن يعنی در گردباد زندگی به سر تاختن، يعنی آن که هست، بودن، آفريدن، يعنی مرگ را کشتن. بدا به حال موجود عميقی که تنها و گم گشته روی زمين مانده است و جز پيکر خشکيده خود و شبی که در دلش حکمفرماست به چيزی نظر ندارد. شبی که هرگز هيچ شعله‌ی زندگی از آن بيرون نخواهد جست! بدا به حال روحی که خود را همچون درخت شکفته در بهار، آبستن عشق و زندگی نمی‌بيند! اگر هم دنيا چنين کسی را از افتخارات و خوشی‌ها سيراب کند باز مرده‌ای را تاج بر سر نهاده است. 

ژان کريستف - رومن رولان
برگرفته از اکسير

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها :