ترسم نماز صوفي با صحبت خيالت ... باطل بود كه صورت بر قبله مي‌نگاري

چونست حال بستان اي باد نوبهاري
كز بلبلان برآمد فرياد بي‌قراري
اي گنج نوشدارو با خستگان نگه كن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
يا خلوتي برآور يا برقعي فروهل
ور نه به شكل شيرين شور از جهان برآري
هر ساعت از لطيفي رويت عرق برآرد
چون بر شكوفه آيد باران نوبهاري
عودست زير دامن يا گل در آستينت
يا مشك در گريبان بنماي تا چه داري
گل نسبتي ندارد با روي دلفريبت
تو در ميان گل‌ها چون گل ميان خاري
وقتي كمند زلفت ديگر كمان ابرو
اين مي‌كشد به زورم وان مي‌كشد به زاري
ور قيد مي‌گشايي وحشي نمي‌گريزد
دربند خوبرويان خوشتر كه رستگاري
ز اول وفا نمودي چندان كه دل ربودي
چون مهر سخت كردم سست آمدي به ياري
عمري دگر ببايد بعد از فراق ما را
كاين عمر صرف كرديم اندر اميدواري
ترسم نماز صوفي با صحبت خيالت
باطل بود كه صورت بر قبله مي‌نگاري
هر درد را كه بيني درمان و چاره‌اي هست
درمان درد سعدي با دوست سازگاري

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :