... عيب‌گويان بيشتر گم كرده راه

          بشـــنويد

حکايت جماعتي که به عيب يکديگر دانا شدند و از عيب خود نابينا بودند

چار هندو در يكي مسجد شدند 
بهر طاعت راكع و ساجد شدند 
هر يكي بر نيتي تكبير كرد 
در نماز آمد بمسكيني و درد 
مؤذن آمد از يكي لفظي بجست 
كاي مؤذن بانگ كردي وقت هست 
گفت آن هندوي ديگر از نياز 
هي سخن گفتي و باطل شد نماز 
آن سيم گفت آن دوم را اي عمو 
چه زني طعنه برو خود را بگو 
آن چهارم گفت حمد الله كه من 
در نيفتادم بچه چون آن سه تن 
پس نماز هر چهاران شد تباه 
عيب‌گويان بيشتر گم كرده راه 

غافل‌اند اين خلق از خود اي پدر 
لاجرم گويند عيب همدگر 
من نبينم روي خود را اي شمن 
من ببينم روي تو تو روي من 
آنكسي كه او ببيند روي خويش 
نور او از نور خلقانست بيش 
گر بيمرد ديد او باقي بود 
زانك ديدش ديد خلاقي بود 
عيب‌گوي و عيب‌جوي خود بدست 
با همه نيكو و با خود بد بدست

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :