نـمي‌بينـم نـشاط عيش در کس ... نـه درمان دلي نـه درد ديني

¤¤ ۱ ¤¤
¤¤ ۲ ¤¤
¤¤ ۳ ¤¤
¤¤ ۴ ¤¤
¤¤ ۵ ¤¤
¤¤ ۶ ¤¤


با صداي: محمدرضا شجريان
سه تار: احمد عبادي
کمانچه: علي‌اصغر بهاري
موسيقي: حسن يوسف‌زماني
کلام: بابا طاهر، حافظ


نسيمى كز بن آن كاكل آيو
مرا خوشتر زبوى سُنبل آيو
چو شو گيرُم خيالش را در آغوش
سحر از بسترُم بوى گل آيو


بلا بی! خدايا دل بلا بی!
گنه چشمم چرا دل مبتلا بی
اگر چشمم نکردي ديده‌بوني
چه دونستي دلم خوبان کجا بي


دو چشمونت پياله پر ز مى بى
دو زلفونت خراج ملك رى بى
همى وعده كرى امروز و فردا
نزونم مو كه فرداى تو كى بى



دلی دیرم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز
صدا چون می‌دهد تار شکسته


عزیزا کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت


به کشت خاطرم جز غم نروید
به باغم جز گل ماتم نروید
به صحرای دل بی حاصل مو
گیاه نا امیدی هم نروید


دلی دیرُم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت


غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بی بال و پرم کرد
به ما گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس تویی من مانده بی کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار مُوه چه حاجت کس


الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش عشق
بر آن آتش دلم پروانه سان زن


ِ¤¤¤¤¤¤¤¤


مزن بر دل ز نوک غـمزه تيرم
کـه پيش چشم بيمارت بـميرم
نـصاب حسن در حد کمال است
زکاتـم ده که مسکين و فـقيرم
چو طفـلان تا کي اي زاهد فريبي
بـه سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
کـه فکر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر کن که من در دولت عشـق
جوان بخـت جهانم گر چـه پيرم
قراري بسـتـه‌ام با مي فروشان
کـه روز غـم بجز ساغر نـگيرم
مـبادا جز حساب مـطرب و مي
اگر نقـشي کـشد کلـک دبيرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
مـن از پير مغان مـنـت پذيرم
خوشا آن دم کز استغناي مستي
فراغـت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش مي‌آيد صـفيرم
چو حافـظ گنج او در سينـه دارم
اگر چـه مدعي بيند حـقيرم


سـحرگـه ره روي در سرزميني
همي‌گـفـت اين معـما با قريني
که اي صوفي شراب آن گه شود صاف
کـه در شيشـه برآرد اربـعيني
خدا زان خرقـه بيزار اسـت صد بار
کـه صد بت باشدش در آسـتيني
مروت گر چه نامي بي‌نشان اسـت
نيازي عرضـه کـن بر نازنيني
ثوابـت باشد اي داراي خرمـن
اگر رحـمي کني بر خوشـه چيني
نـمي‌بينـم نـشاط عيش در کس
نـه درمان دلي نـه درد ديني
درون‌ها تيره شد باشد کـه از غيب
چراغي برکـند خـلوت نـشيني
گر انگـشـت سـليماني نـباشد
چـه خاصيت دهد نقـش نـگيني
اگر چـه رسم خوبان تندخوييسـت
چـه باشد گر بـسازد با غـميني
ره ميخانـه بـنـما تا بـپرسـم
مال خويش را از پيش بيني
نـه حافـظ را حضور درس خـلوت
نـه دانشـمـند را علـم اليقيني


ظاهرا کلام حافظ مقيد به زمان و مکان نيست، اين خلوت‌نشين غيبی کجاست که چراغ راهمان سال‌هاست که خاموش مانده


  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :