گفتا که چه می‌خواهی گفتم که همین خواهم

بی‌خود شده​ام، لیکن بی‌خودتر از این خواهم
با چشم تو می‌گویم: من مست چنین خواهم
من تاج نمی​خواهم من تخت نمی​خواهم
در خدمتت افتاده، بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که چه می‌خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم هم‌راز مهین خواهم
در حلقه‌ی میقاتم ایمن شده زآفاتم
مومم ز پی ختمت زآن نقش نگین خواهم
ماهی دگرست ای جان! اندر دل ِ مه پنهان!
زین علم یقین‌ستم آن عین یقین خواهم

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :