سرگذشت ...

... روزها و سال‌ها و خاطره‌ها و یادها و سرگذشت‌ها
سرگذشت‌هایی که گویا مشترک همه است این روزها

سایه ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکن با پشته خارش به راه افتاد
عابری خاموش ‍،در راه غبار آلوده با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم سایه یک ابر باشد؟»

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب ، روی خرمنش آویخت
دشتبان ، بیرون کلبه ، سایبان چشمهایش کرد دستش را و با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم کفتر چاهی برج کهنه ای باشد؟»

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند
 گاری خردی گذشت ، ارابه ران پیر با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟»

ماهی دریا شدم نیزار غوکان غمین راتا خلیج دور پیمودم.
مرغ دریایی غریوی  سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایقچی کنار قایقش بر ماسه مرطوب با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد؟»

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی دریا شدم بر آبهای تیره راندم

دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز، گشتم.
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود، افسانه خواندم باز گشتم.
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه جادوگران را در زدم ، طرفی نبستم.
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم.

احمد شاملو

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :