همه و هيچ (از يادداشتهای‌ يک دوست)

تابحال چندين نوشته با عنوان "از يادداشتهای‌ يک دوست"،‌ را خوانده‌ايد. خودم فکر ميکنم اين يکي بهترين آنهاست!
(از يادداشتهای‌ يک دوست)‌
همه و هيچ
او گفت در آغاز:
قسم به سيب که به اختيار خوردم و هنوز خونش در رگهايم جاری است
و قسم به خون که به اجبار می‌خورم بر سر سفره دلتنگی‌ام.
ايستاده ام کنار دريچهء انديشه‌ام
می‌نگرم روزهای شلاق خوردهء هزار ساله را.
که به عادت نان خوردم و نمک
می‌بينم از آغاز، روزهای تاریک و گنگ را
که آرام آمدند و شتابان رفتند
زمزمهء خسته بودنم را می‌شنوم
سلام صبح و خداحافظ شبانه‌ام ...... نان و خون
چرخش تولد تا مرگم ( خاک، سیب، هبوط، خون، خاک)
اشک او قفلی شد بر دهن تازه گشوده اش... و دیگر هیچ!
گفتم:
هفت عدد مقدسی است،
چرخش با هفت شروع می شود و با هفت تمام می شود:
( خدا، خاک، حکمت، رحمت، عشق، خاک، خدا)
اشک قفلی شد بر دهانم و این یعنی:................ همه چیز!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :