پيامبر‌و‌ديوانه نوشتهء جبران‌خليل‌جبران

پاره‌هايي از کتاب پيامبر و ديوانه نوشتهء جبران خليل جبران به انتخاب چندی از وبلاگهای فارسي:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنگامی که شادیِ من به دنيا آمد، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فرياد زدم "ای همسايگان، بياييد، بياييد و ببينيد، زيرا که امروز شادیِ من به دنيا آمده است. بياييد و اين موجودِ سرخوش را که در آفتاب می‌خندد را بنگريد."
ولی هيچ يک از همسايگانم نيامدند که شادیِ من را ببينند. و من بسيار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی‌ام را از بالای بام خانه جار می‌زدم، ولی هيچکس به من اعتنايی نکرد. من و شادی ام تنها مانديم؛ نه هيچکس سراغی از ما گرفت و نه هيچکس به ديدن ما آمد.
آنگاه شادیِ من پريده رنگ و پژمرده شد، زيرا که زيبايی او در هيچ دلی جز دل من جا نگرفت و هيچ لب ديگری لبش را نبوسيد.
آنگاه شادی من از تنهايی مرد.
اکنون من فقط شادی مرده‌ام را با اندوهِ مرده‌ام به ياد می‌آورم. ولی ياد يک برگ پاييزی است که چندی در باد نجوا می‌کند و سپس صدايی از او برنمی‌آيد.

برگرفته از وبلاگ سام، "هذيان در بيداری"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زماني در شهر باستاني افكار، دو مرد دانشمند زندگي مي‌كردند كه با هم بد بودند و دانش يكديگر را به چيزي نمي‌گرفتند، زيرا كه يكي، وجود خدايان را انكار مي‌كرد و ديگري به آن‌ها اعتقاد داشت.
يك روز آن دو مرد يكديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروان خود، دربارهء وجود يا عدم وجود خدايان به جروبحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل، از هم جدا شدند.
آن شب، آن كه منكر خدايان بود، به معبد رفت و در برابر محراب، خود را به خاك انداخت و به خدايان التماس كرد كه گمراهي گذشته او را ببخشايند.
در همان ساعت، آن دانشمند ديگر، آن كه به خدايان اعتقاد داشت، كتاب‌هاي مقدس خود را سوزاند، زيرا كه اعتقادش را از دست داده بود.

برگرفته از وبلاگ وهم سبز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل خود را به يكديگر دهيد اما نه براي نگهداري،
زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دلهايتان را نگه دارد.
در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ،
زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده‌اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي‌بالند.

برگرفته از وبلاگ 19سالگي، نازبانوی جديد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه بافنده‌اي گفت با ما از پوشاك سخن بگو.
و او پاسخ داد: پوشاك شما بيشتر زيبايي شما را مي‌پوشاند اما آنچه را نازيباست نمي‌پوشاند.
و با آنكه در پوشاك آزادي خلوت خود را مي‌جوئيد در آن بند و زنجير مي‌يابيد.
كاشكي بيشتر با پوست و كمتر با پارچه خورشيد و باد را لمس مي‌كرديد.
زيرا كه نفس زندگي در پرتو خورشيد است و دست زندگي در وزش باد.
پاره‌اي از شما مي‌گوئيد: اين پوشاكي كه ما به تن داريم بافتهء باد شمال است.
من مي‌گويم آري باد شمال بود
اما دستگاه بافندگي‌اش "شرم" بود و تار و پودش "سستي رگ و پي".
و هنگامي كه كارش انجام گرفت در ميان جنگل خنديد.
فراموش نكنيد كه پوشيدگي سپري‌ست در برابر چشم ناپاكان.
و هنگامي كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند پوشش چيست بجز اسارت و آلايش روح؟
و فراموش مكنيد كه زمين از پاي برهنهء شما لذت مي‌برد و باد دوست مي‌دارد كه با گيسوان شما بازي كند.

برگرفته از وبلاگ ye tike abre koocholo

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرد و شور شما سکان و بادبان کشتي روح شما هستند. هرگاه بادبان يا سکان شما بشکند، به اين‌سو و آن‌سو سرگردان مي‌شويد، يا اينکه در ميان دريا بر جا مي‌مانيد. زيرا که خرد، اگر به‌تنهايي فرمان براند، نيروي بازدارنده است و شور اگر نگهباني نداشته باشد، آتشي‌است که خود را هم مي‌سوزاند..

برگرفته از وبلاگ عليداد، يه گاز سيب سرخ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از من مي‌پرسيد چگونه ديوانه شده‌ام. اين‌گونه بود:
روزي پيش از آنكه خدايانِ بسياري زاده شوند، از خواب عميقي برخاستم و فهميدم كه همه‌ء نقاب‌هايم دزديده شده‌است! هفت نقابي كه در هفت دورهء زندگي‌ام به‌ گونه‌اي به چهره مي‌زدم. بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ دويده، فرياد زدم:
« دزد ها! دزدها! دزدهاي لعنتي! »
مردان و زنان به من مي‌خنديدند و بعضي از وحشت من به سوي خانه‌هايشان مي‌دويدند.
هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني بر بام خانه‌اي ايستاده بود و فرياد مي‌زد:
« او ديوانه است! »
به بالا نگاه كردم تا او را ببينم؛ خورشيد براي اولين بار صورت بي‌نقابم را بوسه بخشيد. براي اولين بار خورشيد چهرهء عريان مرا بوسه داد و روحم در عشق ِ خورشيد، شعله‌ور شد. ديگر نقابهايم را نمي‌خواستم. آن‌گاه از سر شوق فرياد زدم:
« درود بر دزداني كه نقابهاي مرا دزديدند! درود »
اينچنين بود كه ديوانه شدم!
اينك آزادي و سلامت را در ديوانگي‌ام يافتم؛ آزادي از تنهايي و سلامت از دانستن، چون آنها که ما را مي‌فهمند چيزي را از وجودمان به بندگي و اسارت مي‌برند.
اما نبايد از اين سلامتي بسيار شادمان و مغرور باشم! حتي دزدي در زندان، ‌از دزدي ديگر بيشتر در سلامت و امنيت است!

برگرفته از وبلاگ مسافر

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :