مست با تو بودن (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در رؤياهايم مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما تو نبودی...
من بودم و دريا و خوابی که تو را کم داشت
و گوش ماهيهايی که صورتشان را با موج شسته بودند و
لاک پشتی که در رؤياهايش مست بود، مستِ خواب....
دريا بود و ماسه‌های آب خورده‌ای که دستهای مرا مي‌بوسيد
تا برای عشق کهنه مان برجی بسازم و قايق کوچکی که عزم تورا می‌جست
اما تو نبودی...
آنجا همه چيز آبی بود اما نه آبی آسمان، که آبی‌اش دريايی بود
حتی رنگ پرواز مرغان دريايی هم آبی بود
آبی يک دست و يا شايد من هرآنچه را که بود آبی می‌ديدم
گفتم که:
مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما...
تو نبودی!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :