سخني با خودِ شما!!

قبل از اينکه شروع کنم، لازمه از همکارانِ آخرين جرعهء جام، خانمها (!!) "هزاردستان" و "فرناز" معذرت‌خواهي کنم!

راستش قبل از اينکه شروع کنم به وبلاگ نوشتن يک مشکل اساسي، مشکل تايپ کردنم با ۱ کارکتر بر دقيقه بود (+ هزار تا مشکل ديگه مثل بي‌سوادي و ...). حالا کلي پيشرفت کردم شده ۲ کارکتر بر دقيقه! با اين اوصاف، کلي از مطالبي که خونده‌ بودين زحمتش رو "هزاردستان" و "فرناز" کشيده بودند، که يکبار ديگه ازشون تشکر مي‌کنم. از اونجا که اصرار داشتم کپي‌رايت رو رعايت کنم، فکر کردم کوچکترين تشکري که مي‌تونم بکنم اينه که اسمشون رو بگذارم اون گوشه. "از يادداشتهای‌ يک دوست" کاملا نوشته‌های فرناز بودند (بجز يکي‌شون).

اما طي چند روز گذشته، چند اتفاق عجيب افتاد. اولش مي‌خواستم خيلي طبيعي از کنارش رد بشم ولي بنا به دلايل ِ ذيل، ديدم که نمي‌شه.

از آقايان و خانومهايي که حس کارآگاه بازي کشته‌شون و احساس "دِرِک پلنگ!" بودن مي‌کنند، خواهش مي‌کنم به اين سؤال، جواب بدن که:" چرا من رو به عقد فرناز در آوردن!؟!؟" در حاليکه من تنها سالها پيش - اون‌هم براي يک موضوع کاری - از شهری که ايشان آنجاست، گذر کردم!! شما که خيلي زرنگ‌ هستين، بايد تا حالا کشف مي‌کردين که هزاردستان هم "ذکور" نيست!!!! و شايد قرينه‌های کافي‌تري برای خواندن خطبه‌تان موجود بود !!!!!! تازه خيلي بلاگستان شانس آورد اين قضيه رو به افرادي که توي ليست "دوستان وبلاگي" ام هستن، تعميم ندادن! هر چند که زياد هم خورده نمي‌گيرم، وقتي‌که تو سريالهای تلويزيون به پدربزرگ ۹۰ سالهء اين‌يکي خانواده و مادربزرگ ۸۰ سالهء اون‌يکي‌ خانواده رحم نمي‌کنن و نهايت، سريال با ۶-۵ تا ازدواج توأمان (در نهايت شادی!!!!!) پايان مي‌پذيرد، تأثيرپذيری کارآگاه‌های وطني وبلاگستان چندان هم بي‌راه نيست!
باز هم شانس آورديم اينها يک سري اسمهاي مجازی تو دنيایِ‌سايـبر هستند، وگرنه معلوم نبود چکار که نمي‌کرديد!!!!!؟؟؟

اما يک مسألهء مهم که توی وبلاگ‌ها رعايت نمي‌شه رعايت حريم خصوصي افراد هست. وقتي حرفهاتون يکجا ثبت مي‌شه موضوع با صحبت‌های دوستانه فرق ميکنه. من شخصا پيش از اين هم، اين‌رو به چند تا از دوستايي که تو ليست "دوستان وبلاگي" ام هستن گفتم. تو يکي از اين وبلاگها مطالبي رو خوندم که اگر بيرون از ايران بود براحتي مي‌تونست نويسنده‌اش رو بفرسته زندان. ولي حالا که قانون، ما رو مجبور نميکنه که حريم افراد رو محترم بدونيم دليل نميشه هر حرفي دلمون خواست، بگيم!

يک دليل ديگه که اينها رو مينويسم اينه که خان‌داداش ما مي‌آد اين‌طرف‌ها. خوشبختانه بچه‌ء بامراميه و نرفته خبر رو بگذاره کف دست مامانم! والا معلوم نبود الان چند نفر سکته کرده‌بودن!

يکي ديگه اينکه من از اون بچه ننه‌های شيرپاکتي هستم که مامانشون مي‌ره براشون خواستگاری و بعد خبرشون مي‌کنه!!!!!! خانمهایِ فمينيست هم اگه نظري دارن برای همکاران آخرين جرعه بفرستن!!!

خلاصه اينکه نمي‌دونم چرا ولي يه کم عصبي‌ام!! به تموم اونهاکه پيغام گذاشتند هم ۲ روز فرصت ميدم که از خودشون دفاع کنن! :-)

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :