از کلام شيخ اجل

من ايستاده‏ام اينك بخدمتت مشغول
مرا از آنچه كه خدمت قبول يا نه قبول؟
نه دست با تو در آويختن نه پاي گريز
نه احتمال فراق و نه اختيار وصول
كمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
كه روي نيز بكردي ز دوستان مفتول؟
من آنم، ار تو نه آني كه بودي اندر عهد
بدوستي كه نكردم ز دوستيت عدول
ملامتت نكنم، گرچه بيوفا ياري
هزار جان عزيزت فداي طبع ملول
مرا گناه خودست، ار ملامت تو برم
كه عشق بارگران بود و من ظلوم جهول
گر آنچه بر سرمن ميرود ز دست فراق
علي التمام فرو خوانم الحديث يطول
زدست گريه كتابت نميتوانم كرد
كه مينويسم و در حال ميشود مغسول
من از كجا و نصيحت كنان بيهده گوي؟
حكيم را نرسد كدخدائي بهلول
طريق عشق بگفتن نميتوان آموخت
مگر كسيكه بدد در طبيعتش مجبول
اسير بند غمت را بلطف خويش بخوان
كه گر بقهر براني، كجا شود مغلول؟
نه زور بازوي سعدي كه دست قوت شير
سپر بيفكند از تيغ غمزهء مسلول

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :