حجم بی‌رنگ خيال(از يادداشتهای‌ يک دوست)

چه بسيارند و طولانی

لحظه‌های دلتنگ،
لحظه‌های خسته،
لحظه‌هايی که در پس تنهايی پرده،
نگاه متروک پنجره
رنگ شب می‌گيرد.
آن لحظه‌های پرشکوه
تو را می‌آفرينند
بر زمين بی‌برگ و بر رؤيای سبز من،
که درختانش
فصل روييدن گلهای نی را به ياد دارند
و غنچه‌های نياز
در بهار گلهای کاغذی نی شکفند
و بوی عطرشان
با راز غربت سکوت
پيوندی ماندگار دارند.
از ميان خاطراتم می‌گذرم،
و تو را که به بی کران آميختی، می‌جويم
تا جاودانت کنم
بر لحظه‌های بی‌انتهای
شبهای غمگين
با اشک
در ديدگان بی فروغم خواب،
که راز خزان را
بی برگ و زرد
صدای خش‌خش، گامهای رهگذار پير
بر سنگفرش کهنه معبر عمر می‌داند.
ای لحظه‌های خاطره،
تو را آغوش می‌کشم،
با غبار نازک هوای بازدم،
ميهمان مضطرب امواج،
رقصنده بر تپيدن قلبم.
ای حجم بی‌رنگ خيال.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :