پركن پياله را ....

وقتي که حتي آخرين جرعهء‌ اين جام تهي‌ هم مستت نمي‌کند!
وقتي که تشنه‌اي
و وقتي که آب تشنه‌تر از توست
و و و
.....

تشنه مي‌نالد که کو آب گوار ....... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار (مولانا)


پركن پياله را،
كاين آب ِ آتشين،
ديري است ره به حالِ خرابم نمي‌برد!

اين جام‌ها - كه در پي هم مي‌شود تهي -
درياي ِ آتش است كه ريزم به كام ِ خويش،
گرداب مي‌ربايد و
آبم نمي‌برد!

من با سمند ِ سركش و جادويي ِ شراب،
تا بيكرانِ عالم پندار رفته‌ام
تا دشتِ پرستارهء انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناختهء مرگ و زندگي
تا كوچه باغ ِ خاطرهاي گريز پا،
تا شهر يادها ....
ديگر شراب هم
جز تا كنار ِ بستر ِ خوابم نمي‌برد!

هان اي عقابِ عشق!
از اوج قله‌هاي ِ مه‌آلود ِ دوردست
پرواز كن به دشتِ غم‌انگيز ِ عمر ِ من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي‌برد ...!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي‌برد!

در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه: آب .... آب ...!
ديگر فريب هم به سرابم نمي‌برد

پركن پياله را .....

زنده ياد فريدون مشيري

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :