گلي از گلستان سعدي - باب دوم

بشنويد

بخشايش الهي، گمشده‌اي را در مناهي، چراغ توفيق فرا راه داشت، تا به حلقهء اهل تحقيق درآمد. به يمن قدم درويشان و صدق نفس ايشان، ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت. دست از هوي و هوس كوتاه كرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز كه: "بر قاعدهء اول است و زهد و طاعتش نامعول".

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي ....... وليك مي‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبانها نياورد و شكايت پيش پير طريقت برد كه از زبان مردم برنجم. جوابش داد كه شكر اين نعمت چگونه گزاري كه بهتر از آني كه پندارندت.

چند گويي كه بد انديش و حسود ....... عيب جويان من مسكينند
گه به خون ريختنم برخيزند ........... گه به بد خواستنم بنشينند
نيك باشي و بدت گويد خلق ......... به كه بد باشي و نيكت بينند

ليكن مرا كه حسن ظن همگان در حق من به كمال است و من در عين نقصان روا باشد انديشه بردن و تيمار خوردن.

اني لمستتر من عين جيراني ..... الله يعلم اسراري و اعلاني
در بسته بروي خود ز مردم ........... تا عيب نگسترد ما را
در بسته چه سود عالم الغيب ........... داناي نهان و آشکارا

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :