پرواز ،‌ بوی باران

امروز محمدرضا شجريان 62 ساله شد!! (با تشکر از يادآوري همايون (ببخشيد: هومان، ايميل رو 7-8 ساعت قبل از اينکه اينرو بنويسم خوندم، ديگه پيري‌ه و هزار علت! ) ) و دقيقاْ 19 روز ديگه با همون گروه 4 نفرهء اين 2 سالشون (حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان) آتلانتا کنسرت دارن. جالبه بدونين اونجايي که کنسرت برگزار ميشه از اين کامپيوتري که الان دارم باهاش تايپ ميکنم، 50 قدم هم فاصله نداره!
شايد براي تولد بايد يه چيز ديگه انتخاب ميکردم ولي وقتي با تمام وجودت مي‌خواهي که پرواز کني - بلکه راحت بشي - جايي براي هيچ حس ديگري نميمونه.
کاست بویِ باران: حسين يوسف زماني، محمد رضا شجريان. ( منبع لينکها اينجاست )
درآمد چهارگاه ، آواز مخالف ، زابل ، حصار ، منصوری ، مويه

بگذار كه بر شاخهء اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغانِ سبكبال،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش كند باز، همه مهر، همه ناز
سيمرغ طلايي پر و بالي است كه ـ چون من ـ
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميد است
پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است،
آنجا كه، سراپاي تو، در روشني صبح
روياي شرابي است كه در جام بلور است.

آنجا كه سحر، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد، چو برگ گل ناز است،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است!

من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم
هر صبح، در آيينهء جادويي خورشيد
چون مي‌نگرم، او همه من، من همه اويم !

او، روشني و گرمي بازار وجود است.
در سينهء من نيز، دلي گرم‌تر از اوست.
او يك دل آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي‌دوم اندر طلب دوست.

ما هر دو، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب، پا به فراريم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديدهء جان، محو تماشاي بهاريم

ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه - سرمست و غزلخوان - من و خورشيد:
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم.

تصنيف بوی باران

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحالِ روزگار ...

خوش بحالِ چشمه ها و دشتها
خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار ...

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...

اشعار از «فريدون مشيري»

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :