چشمان ِ شعرنيوش (از يادداشتهای‌ يک دوست)

سر پناهِ ابدی!

چه ساده در متن دردهايم
لمس می‌شوی.
نگاهت را
دلت را
دستت را به من بده
دوستت دارم را از سر بگير.
از کدام بهشت
از کدام جهنم آمده‌ام
که اينگونه زلال
آب و آتش را در وسعت آينه‌ام می‌آويزم
کدام زاويهء زندگيم را فرياد می‌کشی؟
می‌خواهم از تو
از من
از ما حرف بزنم
رهايم کنيد
رهايم کنيد
تا به قدمهايی بياويزم
که صبح فردا را می‌سرايد.
من ديگرگونه دوست دارم
ديگر گونه می‌زيم
و ديگر گونه می‌انديشم
به چشمانی که
پيوسته خاموشند
چشمانی که شعر نمی‌نوشند.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :